۱۳۹۶ يکشنبه ۲۸ آبان | اِلأَحَّد ٢٩ صفر ١٤٣٩
منوی اصلی

زیارت نامه امام حسن (ع)
زیارت نامه امام حسن مجتبی (ع)
فلسفه صلح امام حسن عليه السّلام با معاوية بن ابو سفيان‏
۱۳۹۱ بيست و دوم مهر
ارسال لینک مطلب به :
لینک ثابت  |  نسخه ی چاپی  |  ارسال برای دوستان  |  نظرات
 

 

فلسفه صلح امام حسن عليه السّلام با معاوية بن ابو سفيان‏

 

1- در كتاب: علل الشرائع از سدير روايت ميكند كه گفت: يكوقت پسرم همراه من بود كه امام محمّد باقر عليه السّلام بمن فرمود: عقيده‏اى را كه دارى براى ما شرح بده، تا اگر اغراق در آن باشد جلو آن را بگيريم و اگر نقصى داشته باشد تو را راهنمائى كنيم. وقتى كه من خواستم سخن بگويم آن حضرت فرمود: آرام باش تا برايت بگويم، هر كس به آن علم و دانشى كه پيغمبر خدا نزد حضرت على ابن ابى طالب نهاده معتقد باشد مؤمن و كسى كه منكر آن باشد كافر خواهد بود.

بعد از على عليه السّلام امام حسن هم همين مقام را دارد. من گفتم: چگونه امام حسن اين مقام و منزلت را دارد در صورتى كه مقام خلافت را به معاويه واگذار نمود!؟ فرمود آرام باش! زيرا امام حسن عليه السّلام بوظيفه خويشتن آشناتر بود، اگر اين عمل را انجام نميداد كار بسيار بزرگ و خطرناكى پيش آمد ميكرد.

2- نيز در كتاب سابق الذكر از ابو سعيد نقل ميكند كه گفت: به امام حسن عليه السّلام گفتم: براى چه با معاويه مداهنه و مصالحه كردى، در صورتى كه ميدانستى حق مال تو بود، نه مال او، و ميدانستى كه معاويه گمراه و ستمكيش است!؟

در جوابم فرمود: اى ابو سعيد! آيا من بعد از پدرم حجت و امام بر خلق نيستم!؟ گفتم چرا. فرمود: آيا من آن كسى نيستم كه پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در باره‏ من و برادرم امام حسين فرموده:

الحسن و الحسين امامان، قاما او قعدا

يعنى حسن و حسين امام هستند: چه قيام كنند و چه سكوت نمايند! گفتم:

چرا، فرمود: پس من چه قيام كنم و چه سكوت نمايم امام مى‏باشم. اى ابو سعيد! علت صلح من با معاويه عينا همان علتى است كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم با بنى ضمره و بنى اشجع و اهل مكه نمود. تفاوتى كه هست اين است كه آنان بقرآن كافر شدند و معاويه و يارانش بتأويل قرآن كافر شدند اى ابو سعيد! اكنون كه من از طرف خداى سبحان امام و پيشوا ميباشم پس نبايد امر و نحوه مداهنه و محاربه‏اى را كه من ميكنم سفيهانه دانست، و لو اينكه حكمت آن عملى كه من انجام ميدهم نامعلوم باشد.

آيا نشنيده‏اى هنگامى كه حضرت خضر عليه السّلام كشتى را سوراخ كرد و آن كودك را كشت و آن ديوار را تعمير نمود حضرت موسى بعلت اينكه فلسفه آنها را نميدانست نپسنديد و بر او اعتراض كرد، اگر من با معاويه مصالحه نميكردم احدى از شيعيان ما بر روى زمين نبود مگر اينكه كشته ميشد.

3- در كتاب: احتجاج از ابو سعيد روايت ميكند كه گفت: هنگامى كه حسن بن على بن ابى طالب با معاوية بن ابو سفيان صلح كرد مردم بحضور آن حضرت مشرف شدند و بعضى از ايشان آن بزرگوار را بجهت اين بيعتى كه كرده بود سرزنش و ملامت نمودند. امام حسن عليه السّلام ميفرمود: واى بر شما! شما نميدانيد كه من چه عملى انجام داده‏ام، بخدا قسم اين عملى كه من انجام دادم از آنچه كه آفتاب بر آن طلوع و غروب ميكند بهتر خواهد بود. آيا نميدانيد من طبق فرموده پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله امام واجب الاطاعة شما و يكى از دو بزرگ جوانان اهل بهشت ميباشم!؟ گفتند: چرا. فرمود: آيا نميدانيد موقعى خضر آن كشتى را سوراخ نمود و آن ديوار را تعمير كرد و آن كودك را كشت حضرت موسى براى اين اعمال بر او خشم نمود و اين خشم بجهت اين بود كه حضرت موسى از حكمت و فلسفه كارهاى خضر بى‏اطلاع بود، ولى اين رفتارهاى خضر نزد حضرت پروردگار نيكو و پسنديده بود. آيا نميدانيد هيچ يك از ما خاندان نيست مگر اينكه بيعتى از سركش و طاغى زمانه وى بر گردنش خواهد بود غير از قائم آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه حضرت عيسى بن مريم پشت سر او نماز خواهد خواند. زيرا خداى توانا ولادت حضرت قائم را مخفى و خود آن بزرگوار را غائب خواهد نمود تا وقتى خروج كند كسى بر گردن آن حضرت بيعتى نداشته باشد. اين قائم از نهمين فرزندان برادرم امام حسين و پسر بهترين كنيزان خواهد بود. وقتى غائب شود خدا عمر او را طولانى مينمايد. سپس وى را بقدرت كامله خود بصورت جوانى كه كمتر از چهل سال داشته باشد ظاهر ميكند. خدا اين عمل را بدين لحاظ انجام ميدهد كه دانسته شود او بر هر چيزى قدرت دارد.

4- نيز در كتاب سابق الذكر از زيد بن وهب روايت ميكند كه گفت:

هنگامى كه در مدائن به امام حسن نيزه زده شد من در حالى كه آن حضرت از فشار درد ميناليد بحضورش مشرف شدم و گفتم: يا بن رسول اللَّه! تو چه صلاح ميدانى، زيرا مردم متحير و سرگردانند!؟ فرمود: بخدا قسم كه معاويه براى من از اين مردم بهتر است. اين مردم گمان ميكنند شيعيان منند، ولى در صدد كشتن من بر مى‏آيند، اثاث و لباس سفرم را بغارت ميبرند، اموال مرا تصاحب مينمايند بخدا قسم اگر من از معاويه تعهدى بگيرم كه خون خود را حفظ كنم و اهل و عيالم را در امان بدارم بهتر از اين است كه آنان مرا بقتل برسانند و اهل بيتم از بين بروند. بخدا قسم اگر من با معاويه نبرد نمايم اينان گردن مرا ميگيرند و مرا بمعاويه تسليم ميكنند.

بخدا قسم اگر من با معاويه صلح و سازش نمايم و محترم باشم بهتر از اين است كه من كشته يا اسير گردم، يا اينكه منتى بر من نهاده شود و تا آخر دهر براى بنى هاشم عيب و عار باشد و معاويه دائما بر زنده و مرده ما منت بگذارد.

راوى ميگويد: من به آن حضرت گفتم: يا بن رسول اللَّه! آيا شيعيان خود را نظير گوسفندانى بدون شبان واگذار مينمائى!؟ فرمود: چه كنم: من از موضوعى كه بوسيله افراد مورد وثوق وى بمن رسيده آگاه ميباشم. يك روز امير المؤمنين: على عليه السّلام در حالى كه خوشحال بودم بمن فرمود: اى حسن! آيا خوشحالى؟ چه حالى خواهى داشت در آن موقعى كه پدر خود را كشته بنگرى؟ چه حالى خواهى داشت در آن هنگامى كه بنى اميه متصدى امر خلافت شوند و امير آنان شخصى است كه گلوى او و روده‏هايش گشاده ميباشند، وى ميخورد ولى سير نمى‏شود در حالى ميميرد كه در آسمان ياورى و در زمين پوزش پذيرى نخواهد داشت. او بر شرق و غرب مستولى خواهد شد، بندگان در مقابل وى ذليل ميشوند و سلطنت او طولانى خواهد شد، وى بدعت و گمراهى‏هائى بيادگار ميگذارد، حق و سنت پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را پايمال مينمايد.

معاويه مال خدا را بدوستداران خويشتن تقسيم ميكند، و افرادى را كه سزاوار آنند از آن ممنوع مينمايد. مؤمن در زمان سلطنت معاويه ذليل و فاسق تقويت خواهد شد. معاويه مال خود را به ياران خويشتن ميدهد، بندگان خدا را غلام و كنيز زر خريد قرار خواهد داد. در زمان سلطنت وى حق از بين ميرود و باطل ظاهر مى‏شود، مردمان نيكوكار مورد لعن قرار ميگيرند، هر كس با او در باره حق دشمنى كند كشته خواهد شد، هر كسى كه راجع به تقويت باطل با وى دوستى نمايد جائزه خواهد گرفت.

روزگار بدين منوال خواهد بود تا اينكه خدا مردى را در آخر الزمان كه روزگارى است سخت مبعوث مينمايد و او را بوسيله ملائكه خود تأييد ميكند انصار و ياران وى را نگاهدارى مى‏نمايد، او را بوسيله آيات و معجزات خود نصرت ميدهد وى را بر زمين ظاهر و مسلط ميكند تا اينكه مردم خواه ناخواه مطيع و منقاد او شوند، او زمين را بعد از آنكه پر از ظلم و ستم شده باشد پر از عدل و داد و نور و برهان خواهد كرد، عرض و طول شهرها برايش مطيع ميشوند، حتى كافرى نيست مگر اينكه ايمان مياورد و تبه كارى نيست مگر اينكه نيكوكار خواهد شد، درندگان در زمان سلطنت او صلح و سازش مينمايند، زمين گياهان خود را ميروياند آسمان بركات خود را فرو ميريزد، گنجها براى او ظاهر خواهند شد، مدت چهل سال مالك شرق و غرب خواهد شد، خوشا بحال كسى كه روزگار او را درك كند و سخن وى را بشنود.

5- در كتاب: اعلام الدين ديلمى ميگويد: حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام پس از فوت پدر بزرگوارش سخنرانى كرد و بعد از اينكه حمد و ثناى خدا را بجاى آورد فرمود: آرى و اللَّه ذلت و كمى قدرت ما را از جنگيدن با اهل شام باز نداشت، ولى ما بوسيله سلامت و صبورى با ايشان قتال مينمائيم و سلامت با عداوت و صبورى با جزع و فزع آميخته و مشتبه شد. شما در حالى متوجه ما بوديد كه دين شما بر دنياى شما مقدم بود، ولى اكنون در حالى هستيد كه دنياى شما بر دين شما مقدم شده است. ما بر له شما بوديم و شما بر له ما بوديد، ولى امروز شما بر عليه ما قيام نموده‏ايد.

سپس شما از دو قتيل جلوگيرى مينمائيد: يكى كشتگان صفين كه بر آنان گريه ميكنيد و ديگرى كشتگان نهروان كه خون آنان را مطالبه مينمائيد، آن كسى كه گريان است شكست خورده ميباشد، آن كسى كه مطالبه خون ميكند خشمناك است. معاويه مردم را براى امرى دعوت كرد كه عزت و عدالتى در آن نيست. اگر شما اراده زندگى داريد ما آن را از او ميپذيريم و با ذلت زندگى ميكنيم و اگر اراده موت را داريد ما آن را در ذات خدا بذل ميكنيم و نزد خدا با وى محاكمه مينمائيم. آن گروه عموما در جواب آن حضرت گفتند: ما بقاء و زندگى را خواهانيم.

6- در كتاب: از سليم (بضم سين و فتح لام) ابن قيس روايت ميكند كه گفت: در آن موقعى كه امام حسن عليه السّلام با معاويه اجتماع كرده بود بر فراز منبر رفت و پس از اينكه حمد و ثناى خدا را بجاى آورد فرمود:

ايها الناس! معاويه گمان ميكند من او را لايق مقام خلافت ميدانم، و خويشتن را براى اين مقام برازنده نميدانم، در صورتى كه معاويه دروغ ميگويد، زيرا من طبق دستور قرآن و فرموده پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از مردم بر آنان مقدم‏ و سزاوارترم. بخدا قسم ميخورم اگر مردم با من بيعت ميكردند و از من اطاعت و مرا يارى مى‏نمودند آسمان قطرات باران خود را براى آنان فرو ميريخت و زمين بركات خود را براى ايشان خارج مى‏نمود. اى معاويه! براى چه بمقام خلافت طمع نمودى!؟ در صورتى كه پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده: هيچ امتى هرگز مردى را كه از وى عالمتر وجود داشته باشد امير خود قرار نميدهد مگر اينكه وضع آنان رو به انحطاط خواهد رفت تا اينكه آن امت به قهقرا برگردند و بملت گوساله پرستان ملحق شوند.

و حال آنكه بنى اسرائيل حضرت هارون را از دست دادند و در اطراف گوساله گرد آمدند، در صورتى كه آنان ميدانستند هارون خليفه حضرت موسى است. اين امت هم حضرت على بن ابي طالب را از دست دادند، در صورتى كه شنيدند پيامبر معظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بحضرت على بن ابى طالب ميفرمود: تو براى من نظير هارون هستى براى موسى، با اين تفاوت كه پيامبرى بعد از من نخواهد بود.

پيغمبر اكرم نيز از دست قوم خود فرار كرد، در صورتى كه آنان را بسوى خدا دعوت ميكرد تا اينكه بجانب غار فرار نمود. اگر پيامبر خدا يارانى ميداشت از دست ايشان فرار نميكرد. اى معاويه! اگر من هم يارانى ميداشتم با تو صلح و سازش نمى‏كردم.

خداى حكيم در آن موقعى كه آن مردم هارون را ناتوان شناختند و نزديك بود كه او را بقتل برسانند و ياورى نداشت تا بر عليه آنان قيام نمايد آزاد نهاد، نيز خداى سبحان پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در آن موقعى كه از دست قوم خود فرار كرد و ياورى نداشت آزاد نهاد، من و پدرم كه اين امت ما را از دست دادند و با ديگران بيعت كردند و ما ياورى نيافتيم از طرف خدا آزاد بوديم و هستيم.

اين مطالب همان سنت و مثالهائى هستند كه تابع يك ديگرند. ايها الناس! اگر شما در بين مشرق و مغرب بجستجو بپردازيد غير از من و برادرم فرزند پيغمبرى نخواهيد يافت.

7- در كتاب: رجال كشى از ابو حمزه از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: مردى از ياران امام حسن كه او را: سفيان بن ليلى ميگفتند در حالى كه بر شتر خود سوار بود نزد آن حضرت آمد، وى در حالى كه دامن لباس خود را گرفته بود نزد آستانه آن بزرگوار ايستاد و گفت:

السّلام عليك يا مذل المؤمنين! يعنى سلام بر تو، اى ذليل‏كننده مؤمنين! امام حسن عليه السّلام به وى فرمود:

پياده شو و تعجيل منماى! او پياده شد و شتر خود را در ميان خانه عقال كرد، آنگاه آمد تا نزد امام عليه السّلام رسيد، امام به او فرمود: چه گفتى!؟ گفت: گفتم:

سلام بر تو اى ذليل‏كننده مؤمنين. امام حسن فرمود: به چه دليل اين سخن را ميگوئى!؟ گفت: تو عمدا امر خلافت اين امت را از گردن خود خلع نمودى و باين مرد طاغى و سركش واگذار كردى كه بر خلاف دستور خدا حكومت مى‏نمايد.

امام حسن فرمود: من تو را از علت اينكه اين عمل را انجام دادم آگاه مى‏نمايم.

من از پدرم على عليه السّلام شنيدم ميفرمود: پيامبر با عظمت اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

روز و شب‏ها نمى‏گذرند تا اينكه مردى كه داراى گلوئى گشاد و سينه‏اى عريض باشد، ميخورد ولى سير نمى‏شود متصدى امر خلافت اين امت شود، آن مرد معاويه است. علت صلح من با معاويه همين است.

چه باعث شد كه نزد ما آمدى؟ گفت: دوستى و حب تو. فرمود: محض رضاى خدا؟ گفت: آرى. فرمود: بخدا قسم هيچ بنده‏اى ما را دوست ندارد و لو اينكه در ديلم اسير باشد مگر اينكه دوستى ما بنفع وى خواهد بود. دوستى ما آنچنان گناهان را از بنى آدم فرو ميريزد كه باد برگ درختان را فرو ميريزد.

8- در كتاب: كشف الغمه از پدر جبير بن نفير روايت ميكند كه گفت:

وارد مدينه شدم. امام حسن عليه السّلام ميفرمود: جمجمه‏هاى عرب بدست من بود، آنان صلح و سازش مى‏كردند با هر كسى كه من صلح و سازش ميكردم و ميجنگيدند با هر كسى كه من ميجنگيدم، ولى من اين قدرت را براى رضاى خدا و نگاهدارى‏ خونهاى مسلمانان واگذار نمودم. روايت شده: پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم امام حسن را ديد كه مى‏آيد رسول خدا فرمود: پروردگارا! حسن را سالم بدار و (ديگران را بوسيله او) سالم بدار.

9- در كتاب: كافى از محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت مى‏كند كه فرمود: بخدا قسم آن عملى كه حسن بن علي عليه السّلام انجام داد براى اين امت از آنچه كه آفتاب بر آن مى‏تابد بهتر بود. بخدا قسم اين آيه كه ميفرمايد: آيا نديدى آن افرادى را كه به آنان گفته شد: دست خود را نگاه داريد، نماز را بر پا و زكات را پرداخت نمائيد اين آيه در باره اطاعت كردن از امام است، ولى ايشان طالب قتال شدند. هنگامى كه جنگيدن بر آنان واجب شد كه در ركاب امام حسين با دشمنان بجنگند گفتند: پروردگارا! چرا جنگيدن را بر ما واجب كردى، كاش ما را تا يك مدت نزديكى بتأخير مى‏انداختى تا دعوت تو را اجابت و از پيامبران متابعت مى‏نموديم‏ (1) منظور آنان از اين تأخير انداختن تا زمان حضرت قائم عليه السّلام بود.

خاتمة

سيد مرتضى در كتاب: تنزيه الأنبياء ميگويد: اگر كسى بگويد: امام حسن عليه السّلام براى چه خويشتن را از مقام امامت خلع و بر كنار كرد و آن را بمعاويه تسليم نمود، در صورتى كه فسق و فجور معاويه ظاهر و هويدا و اسباب امامت از او بعيد و از صفات مقام امامت عارى و بيگانه بود. سپس براى چه بيعت كرد، عطا و جايزه‏هاى او را پذيرفت، با او اظهار دوستى نمود، قائل بامامت وى شد. با اينكه آن حضرت داراى ياورانى فراوان بود، اصحابش در اطرافش اجتماع كرده بودند افرادى با وى بيعت كرده بودند كه از بذل و بخشش جان و مال در راه او دريغ نداشتند، عاقبت كار بجائى رسيد كه به آن حضرت گفتند: اى ذليل‏كننده مؤمنين و آن بزرگوار را علنا سرزنش و ملامت مى‏كردند.

جواب: ما ميگوئيم: بحجت و دليل‏هاى ظاهر و قوى ثابت شده كه امام حسن عليه السّلام امامى است معصوم و مؤيد و موفق. پس بناچار بايد در مقابل جميع اعمال و رفتارهاى آن حضرت تسليم بود و آنها را حمل بصحت نمود، و لو اينكه فلسفه و علت آنها بطور مفصل شناخته نشود، و چه بسا ظاهر آنها بنحوى بود كه مورد تنفر مردم بودند. خلاصه اين مطلب و تثبيت آن را در چند موضع از كتاب:

تنزيه الأنبياء نگاشتيم.

علاوه بر آنكه گفتيم فلسفه و علت اعمالى كه امام حسن عليه السّلام انجام داد و آنچه كه او را بر آن رفتارها وادار نمود واضح و روشن است. زيرا اگر چه عدد آن يارانى كه در اطراف آن حضرت اجتماع كرده بودند زياد بود ولى در عين حال قلب اكثر آنان تباه بود و شيفته دنياى معاويه بودند، بدون اينكه هيچ گونه مراقبتى بكنند لذا آن بزرگوار را بحسب ظاهر يارى ميكردند و آن حضرت را براى جنگ مستعد و آماده مى‏نمودند، ولى منظورشان اين بود كه وى را دچار ورطه نموده تسليم معاويه نمايند، اما قبل از اينكه باين مقصود برسند امام حسن عليه السّلام احساس خطر كرد و خويشتن را از امر خلافت بركنار كرد و از آن مكر و حيله‏اى كه در يك مدت وسيعى عملى مى‏شد احتراز نمود.

خود آن حضرت هم در چند مورد بوسيله كلماتى مختلف باين مطلب تصريح نموده است. از جمله اينكه فرموده: من بدين جهت با معاويه صلح و سازش نمودم تا از ريختن خونها جلوگيرى نمايم، از طرفى هم از ريختن خون خود و اهل و عيالم و ياران باوفايم در امان باشيم. چگونه آن حضرت از اصحاب خويشتن خائف نباشد و آنان را براى كشتن خود و اهل و عيالش متهم ننمايد و حال آنكه وقتى امام حسن براى معاويه نوشت: مردم بعد از رحلت حضرت امير با آن بزرگوار بيعت نموده‏اند و معاويه را براى اطاعت امام حسن دعوت كرده‏اند معاويه همان جواب معروفى را به آن حضرت داد كه متضمن مغالطه است. در آن نامه براى امام حسن نوشت: اگر من ميدانستم تو از من براى امر خلافت قوام بيشترى ميداشتى، مردم را بهتر ضبط و ربط ميكردى، مكر و حيله بيشترى در مقابل دشمن ميداشتى براى كليه امور از من قويتر ميبودى با تو بيعت ميكردم زيرا من تو را اين طور مى‏بينم كه براى هر خيرى اهليت دارى. نيز در نامه‏اى براى امام حسن نوشت:

داستان من و تو نظير داستان ابو بكر است با شما كه پس از رحلت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله رخ داد.

اين جريان بود كه امام حسن را وادار نمود در كوفه براى يارانش خطبه بخواند و آنان را براى جهاد تحريك كند، فضيلت جهاد و اجرى را كه در مقابل صبر كردن براى آن است شرح داد، آنگاه بايشان دستور داد تا متوجه لشكرگاه خود شوند. ولى احدى از آن مردم جوابى به آن حضرت نداد. لذا عدى بن حاتم به آنان گفت: سبحان اللَّه!! پس چرا جواب امام خود را نميدهيد!؟ سخنوران مصر كجايند؟ سپس قيس بن سعد و فلان و فلان قيام كردند و در باره جهاد سخنانى نيكو گفتند و گفتند: ما ميدانيم: كسى كه راجع بسخن گفتن بخل ميورزد (و جواب نميگويد) سزاوارتر است كه در موقع كارزار بخل كند (و كارزار ننمايد).

آيا نه چنين است كه يكى از ياران آن حضرت نزد پل با خنجرى بنحوى به ران آن بزرگوار زد كه آن را شكافت و به استخوان رسيد و خنجر از دستش گرفته شد، آنگاه آن امام مظلوم را بمدائن كه حاكم آن سعد بن مسعود عموى مختار بود بردند و امير المؤمنين: على عليه السّلام وى را در مدائن گماشته بود. وقتى امام حسن را داخل خانه سعد بن مسعود كردند مختار به عموى خود گفت: به امام حسن اطمينان دهد و آن حضرت را نزد معاويه ببرند تا معاويه خراج يك ساله عراق را به او بدهد. ولى سعد اين توطئه را نپذيرفت و به مختار گفت: خدا اين رأى تو را زشت نمايد، آيا نه چنين است كه من گماشته پدرش ميباشم! پدرش مرا امين دانسته كه مرا به يك چنين مقامى مشرف و از طرف خود والى نموده آيا جا دارد من پيغمبر خدا را فراموش كنم و نسبت به پسر دخترش فاطمه كه حبيبه آن حضرت‏ است مراعات آن بزرگوار را ننمايم؟ سپس سعد بن مسعود طبيبى براى امام حسن آورد و براى معالجه آن حضرت قيام نمود تا آن زخم معالجه شد و آن بزرگوار را به بيض مدائن برد. چه كسى است كه در ميان يك چنين گروهى اميد نجات و سلامتى داشته باشد تا چه رسد او را يارى و معاونت نمايند. در آن وقتى كه حجر بن عدى كندى به امام حسن گفت:

تو صورت مؤمنين را سياه كردى آن حضرت در جوابش فرمود: آنچه را كه تو دوست دارى همه كس دوست ندارد و نظريه هر كسى مثل نظريه تو نيست. من اين عملى را كه انجام دادم بمنظور بقاء شما انجام دادم.

ابن عباس از عبد الرحمن بن عبيد روايت ميكند كه گفت: هنگامى كه امام حسن با معاويه صلح كرد شيعيان يك ديگر را ملاقات مى‏كردند و بر ترك قتال اظهار تأسف و حسرت مى‏نمودند. دو سال بعد از آن روزى كه آن بزرگوار با معاويه صلح كرده بود شيعيان نزد آن حضرت رفتند و سليمان بن صرد خزاعى به آن بزرگوار گفت: تعجب ما راجع به اين بيعتى كه تو با معاويه كردى بر طرف نمى‏شود، و حال آنكه تعداد چهل هزار جنگجوى از اهل كوفه در اختيار تو بودند كه عموم آنان جايزه ميگرفتند و بر در خانه‏هاى خود بودند و بهمان تعداد از فرزندان و پيروان ايشان با آنان بودند، غير از اينهائى كه گفته شد شيعيانى هم در بصره و حجاز داشتى!؟

سپس تو در موقع عقد قرارداد يك تعهد و وثوقى براى خود نگرفتى و سهمى از جايزه دريافت ننمودى. اكنون كه يك چنين عملى را انجام دادى پس لازم بود كه رجال مشرق و مغرب را بر معاويه شهود بگيرى و نامه‏اى بنويسى كه بعد از معاويه مقام خلافت از تو باشد تا كار بر ما آسانتر باشد. ولى معاويه مكار قرارداد صلح را بين تو و خودش امضا نمود و به آن وفا ننمود. آنگاه طولى نكشيد كه معاويه در حضور عموم مردم گفت: من شرطهائى كردم و وعده‏هائى دادم كه آتش جنگ خاموش و فتنه و آشوب برطرف گردد، اكنون كه خدا مقام‏ خلافت و الفت مردم را بما داده اين شرايط را پايمال مى‏نمايم. بخدا قسم كه منظور معاويه غير از تو نيست و هيچ اراده‏اى ندارد غير از آن شروطى كه بين تو و او بوده و آخر الامر هم پيمان‏شكنى نمود.

اكنون اگر مايل باشى، ميتوانى جنگ را از راه خدعه اعاده نمائى. بمن اجازه ده كه در كوفه بيائى، تا من عامل معاويه را از كوفه اخراج و خلع او را اظهار نمايم و تو و او مساوى خواهيد بود، خدا خائنين را دوست ندارد. آنگاه ما بقى شيعيان نيز مثل سليمان سخنانى گفتند.

امام حسن عليه السّلام در جواب آنان فرمود: شما شيعيان و دوستان ما مى‏باشيد اگر من براى امر دنيا فعاليت مينمودم و براى سلطنت آن جد و جهد ميكردم و دچار زحمت ميشدم معاويه از من بدتر و فعال‏تر و از لحاظ دادستانى سخت‏تر و از نظر تصميم گرفتن زرنگ‏تر نبود. ولى رأى من غير از رأى شما ميباشد منظور از اين عملى كه انجام دادم غير از نجات خونها نبود، پس شما هم بقضا و قدر خدا راضى و در مقابل امر او تسليم شويد. در خانه‏هاى خود باشيد و سكوت اختيار نمائيد. با اينكه فرمود: دست نگهداريد تا شخص نيكو كارى استراحت كند، يا شخص تبه كارى آزاد باشد. اين سخن امام حسن عليه السّلام است كه قلب‏ها را خنك و قانع مينمايد و هر شبهه‏اى كه در اين باره باشد بر طرف ميكند.

روايت شده در آن هنگامى كه معاويه امام حسن عليه السّلام را خواست تا در انظار مردم سخنرانى نمايد و مردم را از نظريات خويشتن آگاه كند آن بزرگوار پس از اينكه برخاست و حمد و ثناى خداى را بجاى آورد فرمود: حقا كه بهترين زيركى‏ها تقوا و پرهيزكار بودن است و احمق‏ترين حماقت‏ها فسق و فجور ميباشد، ايها الناس! اگر شما ما بين جابلق و جابرس‏ (2) مردى را طلب كنيد كه جدش پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشد غير از من و برادرم حسين نخواهيد يافت. خدا شما را بوسيله اولياء (يعنى حسنين و امامان عليهم السّلام) محمّد صلّى اللَّه عليه و آله هدايت نمود. معاويه در باره حقى كه از من است با من منازعه نمود و من آن را براى اينكه صلاح امت در آن است و براى حفظ خونهاى مردم واگذار نمودم. شما با من به اين شرط بيعت كرديد كه با هر كس صلح و سازش نمايم شما هم صلح و سازش كنيد. نظريه من اين است كه با معاويه مسالمت كنم، رأى من اين است كه حفظ خونهاى مردم از ريختن آنها بهتر است، من صلاح شما را در نظر گرفتم، و از طرفى هم اين عملى كه من انجام دادم اتمام حجتى است براى آن كسى كه تمناى مقام خلافت را دارد. گر چه ميدانم شايد اين عمل تا يك مدت معلومى براى شما باعث فتنه و آزمايش خواهد بود.

سخن امام حسن عليه السّلام در اين باب بالصراحه بطور كلى نشان ميدهد كه آن بزرگوار مغلوب و مقهور و ناچار به تسليم بوده و نشان ميدهد كه اين صلح و سازش ضرر بزرگى را از دين و مسلمين دفع نموده و اين مطلب از آفتاب مشهورتر و از صبح روشنتر ميباشد، اما اينكه گوينده‏اى گفته: آن بزرگوار خويشتن را از مقام امامت خلع و بر كنار نموده. معاذ اللَّه كه اين طور باشد!! زيرا مقام امامت پس از اينكه براى امام حاصل شود به قول وى از آن مقام خارج نخواهد شد، اكثر مخالفين ما هم ميگويند: اگر امام خود را از مقام امامت خلع و بر كنار نمايد اثرى در خروج نخواهد داشت. به عقيده آنان موقعى امام از مقام امامت خلع مى‏شود كه گناهان كبيره از وى سر زند. اگر خلع امام شخصا مؤثر باشد در صورتى است كه اختيارا اين عمل را انجام دهد، ولى در صورتى كه قهرى و ناخواسته باشد اثرى نخواهد داشت. گر چه در بعضى از مواضع هم مؤثر باشد.

حضرت امام حسن عليه السّلام كه مقام خلافت را به معاويه تسليم نكرد، بلكه از جنگيدن و غلبه يافتن خود دارى نمود، اين عمل را بعلت نداشتن اعوان و انصار و برخورد ننمودن با فتنه و آشوب انجام داد، چنان كه قبل از اين شرح داديم.

منظور آن حضرت اين بود كه معاويه بقهر و قدرت بر او غالب نشود، با اينكه‏ اكثريت و غلبه با معاويه بود. اگر امام حسن بزبان تسليم معاويه ميشد عيبى نداشت زيرا از روى ناچارى و مقهورى بود.

اما بيعت آن حضرت: اگر منظور از بيعت كردم امام حسن با معاويه اين باشد كه آن بزرگوار دست بدست معاويه داده و راضى بوده و خود دارى از نزاع كرده باشد صحيح است، ولى ما قبلا سبب وقوع آن را و جهات احتياج به آن را شرح داديم، در اين صورت مسئوليتى متوجه امام حسن عليه السّلام نخواهد شد. كما اينكه مسئوليتى متوجه پدرش امير المؤمنين عليه السّلام در باره عملى كه با افراد قبل از خود انجام داد و از نزاع و جنگيدن با آنان خود دارى نمود.

و اگر منظور از بيعت نمودن امام حسن با معاويه اين باشد كه از روى رضا و رغبت بوده است حال و اوضاع آن بزرگوار بر خلاف اين نظريه شهادت ميدهد و سخنان مشهور آن حضرت دلالت ميكنند: آن بزرگوار دچار كمال احتياج و عسر و حرج بوده، و او بمقام خلافت اولى و سزاوارتر بوده، ولى بعلت غلبه و قهر معاويه و خوف دين و مسلمين از نزاع و جنگيدن با معاويه خود دارى نموده است.

اما قبول نمودن بخشش: ما جريان آن را در اين كتاب در ضمن شرح حال امير المؤمنين على عليه السّلام شرح داديم و گفتيم: پذيرفتن بخشش از شخص ستمكارى كه غالب شده باشد جائز است، براى كسى كه اين بخشش را مى‏پذيرد ملامتى نخواهد بود. گرفتن جوائز كه جائز بلكه واجب است، زيرا هر مالى كه در دست شخصى كه از راه ظلم بر امت اسلام غالب شده موجود باشد بر امام و عموم مسلمين واجب است به هر نحوى كه ممكن باشد آن را از دست وى بگيرند، خواه بطور رضا و رغبت و خواه بنحو اكراه، آنگاه آن را در راهى كه صلاح است مصرف كرد.

چون حضرت امام حسن اين قدرت را نداشت كليه آن اموالى را كه از خدا در دست معاويه بود بگيرد لذا آنچه را كه بعنوان جائزه به آن حضرت داد واجب بود بگيرد و آن را در بين مستحقين تقسيم نمايد، زيرا در آن حال تصرف كردن در آن مال بعنوان امام بودن جز براى آن حضرت نبود.

كسى نمى‏تواند بگويد: آن جوائزى را كه امام حسن از معاويه ميگرفت براى خود و اهل و عيالش بمصرف ميرسانيد و آنها را بديگران نميداد، زيرا اين يك موضوعى است كه نمى‏توان علم و يقين به آن پيدا نمود. آرى ميتوان گفت:

خود آن بزرگوار هم قسمتى از آن را بمصرف ميرسانيد، زيرا حق خود و اهل و عيالش در آنها بود، آن حضرت بناچار قسمتى از آنها را به مستحقين ميرسانيد چگونه امام حسن آن جوائز را آشكارا به مستحقين ميرسانيد، در صورتى كه بعلت تقيه بايد آنها را مخفيانه بمستحقين برساند. همان مطلبى كه آن حضرت را نيازمند پذيرفتن آن جوائز ميكرد همان هم ويرا ناچار مى‏نمود كه همه آن جوائز يا قسمتى از آنها را مخفيانه بمستحقين برساند. و حال آنكه آن بزرگوار بيشتر اموال خود را صدقه ميداد، با مستمندان همراهى مى‏كرد، بافراد محتاج رسيدگى مى‏نمود، چه بسا آن حقوق هم در ضمن اين گونه انفاق‏ها بمصرف ميرسيد.

اما موالات آن بزرگوار نسبت بمعاويه: اصلا امام حسن در باره معاويه نه ظاهرا و نه باطنا موالات و دوستى نداشته است. سخن آن حضرت در حضور و غياب معاويه معروف و ظاهر ميباشد. اگر امام حسن اين عمل را از خوف معاويه و صلح و سازش و دفع شر بزرگ انجام ميداد واجب بود، زيرا پدر بزرگوارش نيز مثل اين كار را با افراد متقدم انجام داد.

از همه اينها تعجب آورتر اينكه امام حسن قائل به امامت معاويه بوده باشد!! و حال آنكه قضيه بر خلاف اين است. زيرا آن بزرگوار معتقد بود و صريحا ميفرمود: معاويه اين صلاحيت را ندارد كه از واليان و تابعين امام بشمار برود، تا چه برسد كه امام باشد.

اين طور امور را غير از شخص بدعت گذار و عوام الناس كه تبعيت از ديگران مينمايد گمان نميكند، و رأى عموم كه صواب است و تأمل و شنيدن اخبارى كه در اين باره وارد شده در اعتقادات وى سبقت نگرفته است لذا يك چنين شخصى بموضوعى كه موافق با او نباشد گوش نميدهد و هر گاه بشنود تصديق نميكند مگر يك مطلبى كه وى را خوش آيد. سخن سيد مرتضى رحمة اللَّه عليه بپايان رسيد.

مؤلف گويد: ما در كتاب امامت بوسيله دلائل عقليه و نقليه ثابت كرديم كه امامان عليهم السّلام هيچ عملى را انجام نميدهند مگر اينكه از طرف خدا به ايشان دستور داده شده باشد. و بعد از اينكه اخبار بخشهاى گذشته فلسفه و حكمت عملى را كه امام حسن انجام داده خاطر نشان تو شد گمان نميكنم احتياجى بشرح و بسط بيشترى در اين باره داشته باشى. خدا هر كسى را كه بخواهد براه راست هدايت مينمايد.

 

-----------------------------------------------------

پی نوشت ها

(1) آيه- 77- سوره نساء و- 44- سوره ابراهيم.

(2) در كتاب قاموس اللغة ميگويد: جابلق شهرى است در مشرق و جابرس شهرى است در مغرب- مترجم.

 

نظرات ارسال شده
۱۳۹۱/۱۱/۱۳ - 12:26 ب.ظ
باسلام وتشکر از زحماتتان در ترويج خلق علوى و تشکر ويژه بابت نرم افزارهاى مذهبى اندرويد. انشالله در پناه قرآن و آل الله موفق و پايدار باشيد. ♥♡♥
ارسال شده توسط rebecca
وب    ایمیل
۱۳۹۳/۴/۱۷ - 04:09 ب.ظ
سلام علیکم. سایت بسیار جالبی دارید. خدا خیرتان بدهد. مقاله کوتاهی را بنده در مورد دفع شبه مطلاق بودن امام حسن ع تهیه کرده ام. اگر صلاح می دانید اطلاع دهید تا برایتان بفرستم.
ارسال شده توسط محمد مفتاح
وب    ایمیل
۱۳۹۳/۹/۱۲ - 05:47 ب.ظ
عالی بود ممنون از نوشتتون.
ارسال شده توسط زهراروزبان
وب    ایمیل
۱۳۹۴/۵/۱۰ - 05:20 ب.ظ
وای عالی بود :)
ارسال شده توسط paniz
وب    ایمیل
۱۳۹۴/۵/۱۰ - 09:48 ب.ظ
مرسی از نوشتتون
ارسال شده توسط آرین
وب    ایمیل
ارسال نظر
نام شما
ایمیل
وب سایت  
 
شرح نظر  
عبارت زیر را در کادر وارد کنید

تمامی حقوق این سایت متعلق به بنیاد فاتح می باشد .
نقل مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
Copyright © 2012 SunWay ICT Center, All rights reserved