۱۳۹۶ جمعه ۳ آذر | اِجُّمعَة ٥ ربيع الاول ١٤٣٩
منوی اصلی

زیارت نامه امام حسن (ع)
زیارت نامه امام حسن مجتبی (ع)
تبلیغات
با اسقف اعظم 

مناظره امام باقر(علیه السلام) با اسقف اعظم

امام باقر علیه‎السّلام در مدت اقامت خود در شام با مردم آنجا رفت وآمد داشت، روزی دید گروهی از نصاری به سوی كوهی كه در شام بود می‎روند، حضرت از همراهان پرسید: “آیا امروز نصاری عیدی دارند كه این طور با ازدحام به جانب كوه رهسپارند؟ “

در پاسخ گفتند: “خیر امروز عید نصاری نیست بلكه یكی از دانشمندان نصاری در آن كوه منزل دارد؛ مسیحیان می‎گویند او زمان حواریون (شاگردان حضرت عیسی علیه‎السّلام) را درك كرده است و هر سال در چنین روزی به دیدار آن عالم می‎روند ومسائل خود را از او می‎پرسند. “

حضرت به همراهانش فرمود :  “  بیائید ما هم به همراه آنان نزد آن عالم برویم. “

آنها اطاعت كردند و به همراهی امام باقر علیه‎السّلام به طرف منزل او حركت كردند .

او در درون غاری سكونت داشت؛ نصاری، فرشی را به درون غار برده او را بیرون آورده و بر روی تختی نشانیدند، در حالتی كه بسیار پیر و سالخورده بود و از شدت پیری ابروهایش بروی چشمانش افتاده بود، پس ابروهایش را با حریر زردی به سرش بسته بودند.

حضرت و سایر مردم به گرد او حلقه زدند، وقتی كه آن عالم چشم باز كرد مجذوب و متوجه امام باقر علیه‎السّلام شد؛ رو به حضرت كرد و گفت: “آیا شما از نصاری هستید یا از امّت مرحومه (اسلام) می‎باشید؟ “

امام علیه‎السّلام : “از امّت مرحومه و جزو مسلمانان می‎باشم. “
عالم: “آیا از دانشمندان هستی یا از نادانان .  “
امام علیه‎السّلام : “از نادانان نیستم. “
عالم: “شما سؤال می‎كنید یا من سؤال كنم؟ “
امام علیه‎السّلام‎ ‎: “هر چه خواهی بپرس من آماده جوابم. “

آن عالم پیر نصرانی، رو به نصاری كرد و گفت: “این مرد از امّت محمد صلی‎الله علیه و آله است و ادعای دانش دارد و می‎گوید: آنچه می‎‎خواهی سؤال كن، من آماده جوابم، الحال سزاوار است كه چند مسئله از او بپرسم. “

آنگاه رو به حضرت كرده و چنین سؤال كرد:
“خبر بده مرا از ساعتی كه نه شب است و نه روز، آن چه ساعتی است؟ “
امام علیه‎السّلام : “آن ساعت، از طلوع فجر تا طلوع خورشید است. “

عالم: “آن ساعت كه نه از شب است و نه از روز، پس از چه ساعت‌هایی است. “
امام علیه‎السّلام : “آن ساعت از ساعات بهشت است، لذا در آن ساعت بیماران به هوش می‎آیند و دردها ساكن می‎شوند و كسی كه شب را نخوابیده در این ساعت به خواب می‎رود و خداوند این ساعت را در دنیا موجب علاقه كسانی كه به آخرت رغبت دارند گردانیده و از برای عمل كنندگان آخرت دلیلی واضح ساخته و برای منكرین آخرت حجتی گردانیده است. “

عالم: “درست گفتی اینك باز من سؤالی كنم یا تو سؤال می‎كنی؟ “
امام علیه‎السّلام: “آنچه می‎خواهی سؤال كن. “

عالم رو به نصاری كرد و گفت: “این شخص (امام باقر علیه‎السّلام) بر مسائل بسیاری واقف است و سپس رو به امام كرد و پرسید:
“خبر بده مرا از ساكنین بهشت كه چگونه غذا می‎خورند و می‎آشامند ولی تخلیه ندارند، (هرگز به مستراح نمی‎روند) آیا نظیرش در دنیا و جود دارد؟ “
امام علیه‎السّلام : “مَثَل آنها بسان “جنین “ است كه در شكم مادر می‎خورد ولی بول و غائط از او جدا نمی‎شود. “

عالم: “كاملاً درست گفتی ولی باز من سؤال كنم یا تو سؤال می‎كنی؟ “
امام علیه‎السّلام : “سؤال كن آنچه را می‎خواهی. “

عالم: “خبر دهید مرا از آنچه مشهور است كه میوه‎های بهشت كم نمی‎شود و هر مقدار كه از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقی است، آیا در دنیا هم نظیری دارد؟ “
امام علیه‎السّلام : “نظیرش در دنیا شمع افروخته یا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از او روشن كنند نورش كم نمی‎شود و به حالت خود باقی است. “

عالم پیر نصرانی گفت: “درست گفتی و اكنون سؤالی می‎كنم كه هرگز پاسخش را نتوانی گفت و آن سؤال این است: خبر دهید مرا از مردی كه با عیال خود همبستر شد و سپس آن زن به دو پسر حامله گردید و هر دو (بصورت دو قلو) در یك ساعت متولّد شدند و هر دو در یك ساعت از دنیا رفتند ولی یكی از آنها صد و پنجاه سال و دیگری پنجاه سال عمر كرد، آنها كیستند و قصه آنها از چه قرار است؟ “

امام علیه‎السّلام : “آن دو پسر، “عزیز “ و “عُزَیر “ بودند؛ آن دو در یك ساعت متولّد شدند و با هم سی سال زندگی كردند، آنگاه خداوند “عُزیر “ را قبض روح كرد و یك صد سال در صف مردگان بود، ولی “عزیز “ همچنان در دنیا زندگی می‎كرد. پس از صد سال خداوند “عُزیر “ را زنده كرد و او را دوباره به دنیا برگرداند و او بیست سال با برادرش “عزیز “ زندگی كرد و سپس هر دو با هم در یك ساعت از دنیا رفتند، روی این حساب “عُزیر “ پنجاه سال عمر كرد ولی “عزیز “ صد و پنجاه سال عمر نمود. “

عالم نصرانی كه از علم امام حیرت زده شده بود حركت كرد و گفت: “از من داناتر و بهتری را آورده‎اید تا مرا رسوا نمائید، به خداوند قسم، تا این مرد دانشمند و بزرگوار در شام است من با شما نصاری سخن نمی‎گویم و از من چیزی نپرسید؛ اینك مرا به مسكنم باز گردانید. “
او را به درون غار بردند و از آن پس هر چه سؤال داشتند از امام باقر علیه‎السّلام می‎پرسیدند و جواب كافی می‎گرفتند.

تمامی حقوق این سایت متعلق به بنیاد فاتح می باشد .
نقل مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
Copyright © 2012 SunWay ICT Center, All rights reserved